الملا فتح الله الكاشاني
89
تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )
شاكر نعمة و پاكيزه طوبت و مدت هشتاد سال در فراخى نعمة و طيب معيشت بسر برده بود اما در مدت عمر خود شب و روز بطاعت گذرانيده بود و مراسم طاعت كما ينبغى بتقديم رسانيده و اصلا قصور و فتورى در وظايف عبادت او راه نيافت روزى جبرئيل امين نزد وى آمد و گفت اى ايوب مدتى شد كه در نعمة ميگذرانى حالا حكم شده كه حال تو منقلب گردد و نعمة بمحنة مبدل شود و توانگرى بدرويشى و تندرستى به بيمارى تبدل يابد ايوب فرمود كه چون رضاى دوست اينچنين است باكى نبود ما تن به قضا داديم هر چه از دوست رسد چون مطلوب او است بغاية زيبا و نيكو است و در بعضى روايات آمده كه ابليس عليه اللعنة هر چند خواست كه ايوب را وسوسه كند و نوعى نمايد تا در وظايف عبادت او خلل پديد آيد نتوانست گفت بار خدايا امروز تو را در زمين هيچ بندهء عابدتر و شاكرتر از ايوب نيست ظن من اينست كه كثرت عبادت و شكر او بجهة آنست كه در عافيت و سعهء عيش است چه مال بيشمار و فرزندان بزرگوار دارد و اگر او را بانتزاع مال و اولاد مبتلا سازى از تو برگردد و طريق كفران نعمة پيش آرد حقتعالى فرمود كه چنين نيست كه تو مىگويى و ما را بنده ايست پسنديده اگر هزار بار در كورهء ابتلايش بگذاريم بر محك اعتبار تمام عيار آيد پس حقتعالى بجهة آنكه بر ابليس و ساير عالميان واضح شود كه ايوب بندهء صادق و محب خالص است و از مخصوصان درگاه و مقربان بارگاه وى او را در بوتهء امتحان و ابتلا نهاد و جبرئيل را فرستاد تا اخبار وى كه حال نوبة بلية است و تبدل نعمة بنقمة ايوب توكل بر حضرت عزت كرده و رضا به قضا داده منتظر بلا بود تا روزى نماز بامداد كرده و پشت بمحراب نبوت باز داده و حاضران مجلس را موعظه ميفرمود كه ناگاه فريادى از در مسجد برآمد نگاه كردند مهتر شبانان از در درآمد فريادكنان و گفت اى ايوب سيلى عظيم از كوه درآمد و تمامى رمها را به دريا راند شبان در اين حكاية بود كه يكى از ساربانان در رسيد كه يا نبى اللَّه سمومى پيدا شد كه اگر بر كوه زدى صحرا ساختى و اگر بر خورشيد وزيدى ثريا كردى بر شتران وزيد همه را هلاك كرد و باغبان بيامد و جامهء چاك كرده كه اى پيغمبر خدا صاعقهء پديد آمد و تمام درختان را با زراعت بسوخت ايوب اين سخن مىشنيد و ذكر حق بر زبان مىراند كه مربى فرزندان درآمد سنك بر سينه زنان و نوحه كنان و گفت اى فرستاده خدا يازده پسر تو در خانه برادر مهتر بمهمانى رفته بودند سقف خانه بر ايشان فرود آمد و بعضى را لقمه در دهن و بعضى را دست در كاسه همه را فرو گرفت و غبار فنا بر چهرهء حيات همه نشست لشكر گريه و ناله خواست كه بر ايوب تازد و او را در ورطهء جزع و بىصبرى اندازد ايوب خود را دريافت و به سجده افتاد و گفت باكى نيست چون تو دارم همه دارم ديگرم هيچ نبايد و چون فرزندان و مال در معرض فنا و